من بودم و خودم. سایه ام از آفتاب عبوس شده و خیس در عرق بود. درخت ها زمزمه میکردند که:ما آب میخواهیم. من به خودم گفت :اینها چه میگویند؟ خودم گفت :من که درخت نیستم خرفت! × آنها نمیتوانند من را سر به نیست کنند...باید با سر به هست بودنم کنار بیایند. × اینجا برای تو حرف دارم با آنکه نمیدانم کیستی... × اینجا باید چیزی نوشت تا تو به خواندن جذب شوی....پس ادامه نمیدهم...چون نوشته های من در اینجا دافعه دارند. ×